تبليغاتX
تندیس روح

 

با خدا باش پادشاهی کن *** بی خدا باش هرچه خواهی کن ...
دفترچه ی سرنوشت

عجب دنیایی!!!

یک لحظه غفلت و اشتباه

و در پی آن هجوم مردم به جا خالی ها.

دیگر کسی در اطرافت نیست،

تنهای تنها در طوفان درونت باید بسوزی و زندگی کنی .

زندگی دیگر برایت زندگی نیست وبر سر واژه های گنگ بگنجانش .

سخن نگو هیچ نگو

چشمها به سویت توجهی ندارند .

در دلت جایی برای گریستن نیست .

فراموش کن که اشک چشمانت می توانند دلت را خالی کنند .

به خاطره هایت بسپار، هیچ چیز و هیچ کس برای تو نیست .

روزی فرا می رسد که هر چه را هم که داری نخواهی داشت

شاید این زمان زیاد دور نیست... liD.

+ نوشته شده  شنبه 1386/08/26ساعت 11:31  توسط lid.  | 

آدم مغرور

به سياهي لشكرنگاه نكن.

آن سرابي بيش نيست.

يك لحظه گمان نكن براي احياي دل تو صف بسته اند.

نقاب بر چهره گاني هستند

كه براي تشويش هويت تو به پا ايستاده اند.

نه...من بدبين نيستم.

نه...من دشمن هيچ كس هم نيستم.

من تنها فريب خورده اي هستم كه براي مدد به تو آمده ام.

چشمانت را ببند و به خاطر دل خود بي توقف از مقابل جمع عبور كن.

حتي به چشمها كه پاكترينند، نينديش.

غرور را پيشه ساز.

به زيباييها تن نده.

بدان كه زيباتريني وقتي مغرورتريني...

+ نوشته شده  دوشنبه 1385/12/28ساعت 17:40  توسط lid.  | 

حسين حجّ خود را مي شكندو به سمت

قضا و قدر الهي حركت مي كند...

   چند سال از عمرت باقي ست؟

پچ پچ مردم را مي شنوي و

بي توجه از مقابل آنان رد

مي شوي...

در ميان بوي خاك فاسد ، گهواره ي زمان تاب تاب مي خورد و

تو نقش اتمام لحظه ي زندگي را مي بيني كه چگونه مردم را به گريه واداشته است.

تصوير مرگ و تشييع پيكري ست كه در تابوت به طرف صحن قبر مي رود و

مردم پشت سرش ، راهپيمايي مي كنند.

باز هم مغروري؟آياهيچ ردپايي نمي بيني؟

مگرهنوزصداي فرياد هيچ مرده اي تو را از خواب غفلت بيدارنكرده؟

مگرهنوزموريان وحشي شب را نديده اي كه منتظرجسمي به خواب خفته اند؟

بدان كه معجزه اي نخواهد شد.

روزي تو هم ساكن اين خانه هايي.

عمرت به سرخواهد آمدو تو را لنگان لنگان به دارمجازات اين مي خانه خواهد كشاند.

هيچ هورايي ازشادي و هيچ اخمي از غم برچهره ي سنگهاي قبرستان هويدا نيست.

همه جا در سكوت ومبهم فرورفته و تنها انسان هاي غافل دنيا

متحرك هاي واقعي اين آشيانه اند.

به چه مي انديشي؟

كافيست سال هاي عمرخود راباانگشتانت بشماري.

آنگاه مي فهمي ترس واقعي يعني چه.

ترسي كه مردگان را درسكوت ابدي حبس كرده است.

+ نوشته شده  سه شنبه 1385/08/02ساعت 20:4  توسط lid.  | 

به نام چه كسي آغاز كردي كه اينچنين شد؟

جدايي تنها حرف ربط همه ي مردم دنيا بود.

روحم را در دريچه ي غم به دار كشيدند.

مرزي براي سفيدي باقي نگذاشتند.

برجي از رنگ را از سقف بي وفايي ها ريختند

و تنها رنگ سياهي را بنام من كردند.

نمي دانم اين چه تقديري بود ولي من در تعيين آن هيچ دخيل نبودم.

هيچ گاه ظلم نفس خود را نمي خواستم.

اكنون با وجود سالي نو هنوز متعجبم.

و به دود هاي برخاسته از سالهاي قبل مي نگرم.

ليد))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ نوشته شده  سه شنبه 1385/01/08ساعت 9:55  توسط lid.  | 

جاي زخم

مي دانم با رفتنم هر تكه از زمان برايت خاطره ها ساخت.

برگشتن چاره ي كار نيست.

سوختن و ساختن تنها خانه ي پر شده از جدول تقدير است

كه به وسيله ي آن مي تواني ساير خانه ها را بيابي.

من ديدم كه تو در دستت شيشه اي از مشروب داشتي

و براي خوردنش چشمان زمان را مي بستي.

جرعه اي از آن شراب در گلوي من مانده و هر نفسم

بوي گل سرخ مي دهد.

من نامه ي آخرين احساسم را به تو نوشتم و

در آن امضايي با خون زدم و تو را از آيينه ي بي طروات

ديدار با من تبعيد كردم و تو اكنون در بهشتي گمنام ، دور خود مي گردي

ولي افسوس كه نمي داني و نمي خواهي كه بداني

زيباييهاي بهشت از آن توست

و تو گيج و سرگردان به دنبال كوچكترين زيبايي در جهنم سوزان مي گردي

و در آخر كلام مي نويسم :

((((من هيچ گناهي نكرده بودم كه به چوب دار بميرم.))))

ليدا_________

+ نوشته شده  دوشنبه 1385/01/07ساعت 16:50  توسط lid.  | 

 

خوشحالم كه انسانم...

امروز جشن تولدي براي آغاز آفرينش انسان گرفتيم.

همه در جشن حضور داشتند

خدا، فرشته ها، خود انسانها

حتي شيطان هم براي محاكمه در ملاعام حاضر بود.

تنها نقص مهماني ، لبخند خدايي بود كه پيش برنده ي مهماني باشد.

از خدا خواستيم لبخند بزند.

خدا مثل هميشه مظلومانه نگاه مي كرد.

آيا خدا شنيد كه چه خواستيم؟!

آري ،خدا لبخند زد...

نوري سبز در فضا مي رقصيد.

خدا نور را به طرف همه ي موجوداتش هدايت كرد.

اين نور، وقتي به فرشته ها رسيد نوراني تر شد.

سپس به طرف شيطان هدايت شد

اينبار نور، محو و تاريك گشت.

آنچه مي ديديم حقيقت داشت.

وقتي نور به طرف انسانها تابيده شد...

رقصي زد ، ايستاد و دوباره به طرف خدا رفت.

از آنچه مي ديديم در شگفت بوديم

آنگاه خدا وارد سكوتمان شد .

رو به انسانها كرد و گفت:

اين نور رقصان، رحمت خداست...

هر وقت در سختي گرفتار شديد

آن را به سوي شما مي فرستم

تنها كافي ست بگوييد از شيطان تاريك

پناه مي برم به خداي روشن...

چون هيچ نور رحمتي براي شيطان وجود نخواهد داشت...


بگذار روحم بگويد...

نمي دانم چه شد و اينك تو هستي.

نمي دانم براي من بالهاي پرواز به سوي او خواهي شد

يا خاكي كه روي من انباشته مي شوي...

نمي دانم مي شود تو در خود و خود را و خدا محو كرد

يا به مهماني شيطان خواهم رفت؟؟؟

نمي دانم ولي، مي دانم اين روح متعلق به خداست

و بندگان مخلص خدا مي توانند در اين روح محوشوند

و ياران شيطان محكوم به مرگند.

تو را قسم به زمان آفرينش عشق، اگر خدائي هستي

با اين بنده خداوند بمان

و اگر نه برو...


(دل يك عاشق)

در انتهاي صداي تو ترانه ي اميد را مي شنوم كه صدايم مي كند با من باش.

تو مرا احساس خواهي كرد

زماني كه ديگر كسي براي تو نمانده است.

صداي مرا خواهي شنيد هنگامي كه سكوت حاكم است.

مرا خواهي ديد زمان ريزش اشكت

بنگر در آينه...

من همان اشكم.

من را در آغوش خواهي كشيد

زماني كه انسانهاي كره ي خاكي را شناختي

و با من دوباره زنده خواهي شد

وقتي تمام وجودم را نثارت كردم...

+ نوشته شده  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 12:28  توسط lid.  | 

 

خدا کجاست؟؟؟

شب خواب دیدم.

خواب یک فرشته...

از او پرسیدم خدا کجاست؟

پاسخی نداد.

باز پرسیدم خدا کجاست؟

جوابی نداد.

گفتم فرشته با تو هستم ,خدا کجاست؟

فرشته سکوت اختیار کرد.

خسته شدم. سرم را پایین انداختم و رفتم.از دست فرشته ناراحت بودم.

ناگهان از خواب بیدار شدم.................

فردا شب فرشته دوباره به خوابم آمد.

گفت: تمام دیروز را دنبال بهترین جواب برای سوالت بودم.

آمده ام تا پاسخ بگویم.

توخدا را می توانی

در دستان گره خورده ی دو عاشق , درهنگام باران, زیر درخت نارون ببینی

وآنگاه می فهمی خداوند در تمام زیبایی ها حضور دارد.

لیدا

+ نوشته شده  جمعه 1384/10/16ساعت 19:39  توسط lid.  | 

((روحم از شادی مست است))

سلام. سپاس بی پایان از اینکه به بدرقه من آمده اید

ولی مرزی برای شماست که بیش از آن نمی توانید بروید.

وسایلم را بدهید و برگردید , شما را در پناه حق.

سفری که از اول زندگی در آرزویش شب و روز اشک ریختم

فرا رسیده.

نمی دانم شادی خود را بنگرم یا اشک و ماتم و داغ دل عزیزانم را

که در سوگوارییم نشسته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب روحم بعد از سالها در آزادی خواهد خندید

و این روز را جشن خواهد گرفت.

بروید مسافرتان راهی شده.

در غیابش سبدی گل تهیه کنید و بر روی جسم سرد و سنگینش

که اینک زیر خاک خوابیده قرار دهید و تنهاییش را به او تبریک بگویید.

امشب قبل از اینکه راهی شوم, آخرین نامه ام را می نویسم

و از خدا می خواهم که آن را به دست انسانهایی مثل من برساند:

به تنها رویا و آرزویم رسیدم

شبهایی که نخوابیدم و اشک ریختم و آرزویم را از خداوند خواستم,

اینک به حقیقت پیوسته.

لایه های شیطانی کنار رفته

و خدا برای اولین و آخرین بار حرف مرا شنیده است.

جسمم را پس از مرگ آتش بزنید که برای همیشه از یادها بروم.

جسمی که حتی ارزش خوابیدن در خاک هم نداشت.

ای آنان که هیچ خوشی ایثار من نکردید ,

بیایید و امشب جملات و ترانه های سوزناک را به عزاداران من ایثار کنید.

در آخر کلامم می نویسم...

خداوند مرا برای دادن درس عبرت به شما آفرید

و وسیله ی خنده ای برای روزگار لعنتی قرار داد.

خدا را هم اکنون شکر می کنم که مرا از غوغایم بیرون کشید

و به آرامش و خلوت خویش فراخواند.

-------------------------------------------(دختری که هرگز وجود نداشت)

 

+ نوشته شده  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 14:11  توسط lid.  | 

  خبر  (خدا نوشت)

آهای که این را می خوانی منتظر باش...

انتظار یعنی کشاندن زمان برای رسیدن به اصلی با ارزش

من می خواهم با خبرت سازم

از آنچه که قرار است اتفاق بیافتد.

به پا خیز

انتظار را از جا بر کن

به خدای خود پیغام بده که داری می آیی

به او بگو که انتظار برایت سخت است

و می خواهی به پایانش برسانی

اتفاق نزدیک است

ای مردم

آن اتفاق نزدیک است

نه من, میدانم کی اتفاق می افتد

و نه تو, میدانی چه اتفاقی قرار است بیافتد

بس است زندگی را رها کن و به چیزهایی با ارزش تر از آن بیاندیش.

فقط با خبر باش که

خدا انگشتانش را برای شمارش معکوس به طرفت گرفته است

تا بدانی که ناگهان چه اتفاقی خواهد افتاد...

(خدا می داند)

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/10/12ساعت 16:3  توسط lid.  | 

پاداش زندگی...

د ستانم را بگیر و مرا با خود ببر.

مرا از این سرزمین سرد دورم کن.

مرا از زلزله ی هولناک رهاییم بخش.

در ته دره ی کوه های سر به آسمان کشیده گرفتارم

نه دادرسی ست و نه یاری

که با گوشه ی چشمش جهان یخی مرا آب کند.

و نه علامتی ست برای پیدا کردن راه در جاده ای پر پیچ و خم...

همگی گرفتار طوفانی هستیم که

به فریاد هیچ انسانی رحم نمی کند

و جانها را مثل سیل می شوید و می برد

و اینک

در عذاب جهانی غوطه وریم که

عشق و وفا قیمتی ندارد...

lida))

+ نوشته شده  جمعه 1384/10/09ساعت 15:7  توسط lid.  | 

 اندوه رنگها را می زداید...

به رقص آ ,ای تبسم شیرین در خاطره ای تلخ

و مرور کن که چگونه همه را شکستم و به اوج آن خاطره رسیدم

سایه ی ثانیه های با تو بودن اکنون در دلم فزعی , فرش می گستراند

و من را در ماتمی ابدی فرو می برد

در آن لحظه واژه ی مرگ, آب سردی ست که بر داغی دلم تسکین می بخشد

و مرا به زندگی با شکوه پس از مرگ فرا می خواند.

اکنون نه ستاره نه آب , نه زمین

و نه انسانهای هفت رنگ دو رو

هیچیک برایم رنگی ندارند.

و تنها رنگ خداییست که برایم آرام خفته و صدایش در ته قلبم زنده است

لیدا

+ نوشته شده  یکشنبه 1384/10/04ساعت 13:59  توسط lid.  | 

پایان فلسفه ی عشق

سخنم را با یک قطعه ی کوتاه از کاراپت دردریان آغاز می کنم وبا قطعه ی دیگر به پایان می رسانم و آن را تقدیم می کنم به کسی که پاینش برایم فرا رسید ((v ( نفس,پژمرده ,در تنگ گلویم... شده زنجیر غم هر تار مویم...نمی دانم گناه از کیست؟از چیست؟ خدایا درد خود را با که گویم!؟) قدمهایش بوی تلخ گذشته را می داد. هرقدر به من نزدیکتر می شد

قلبم تندتر می زد. روبرویم ایستاد. مدتها بود ندیده بودمش.

چشمانش رو به چشمانم فریاد زد.

سکوت حاکم بود. برای لحظه ای تمام پیرامونم از حرکت ایستاد.

زمان در ساعت مچی ام متوقف شد.

از تمام جسمم متنفر بودم... مثل لاشه ی مرده ای که بوی گند جدایی می داد

فرق من با مرده داشتن روحی شاکی در جسمی ضعیف بود.

چشمانش وقتی به چشمانم گره خورد,

احساس تنفر را دیدم

احساسی که فریاد می زد :

خدا لعنت کند بی وفایان را.

چطور ممکن بود یک ساعت مچی ساده, بتواند زمان را آنقدر دور خود بچرخاند که

تمام دوستی و احترام به تنفر و کینه تبدیل شود.

او از من کینه ای بزرگ داشت.

کینه ای به وسعت دلش.

تمام قلبش از من رنجیده و آیینه ی زلالش شکسته بود

و من چاره ای جز, بستن چشمانم

و تحمل جسم غمگین خود در کنار او را نداشتم

و از خود شرمگین بودم...

( سرا پا سوزم و عصیانم و قهر!

نه سر دارم نه سامانی در این شهر , چه کردم من؟ خداوندا! که قسمت

مرا اشک است و خون , از دهر تا دهر )

(به پای بخت بد , پایم به زنجیر...

اسیر عالمی , افغان شبگیر...

مسلمانم من آخر , نا مسلمان !!!؟؟؟

ولم کن , مردم , ای تقدیر! تقدیر ) خداحافظ تا ابد.

l:...

+ نوشته شده  شنبه 1384/10/03ساعت 23:29  توسط lid.  | 

 

تقدیم به دوست عزیزم لیدا....( مردی که جهان را فروخت )

          ديوانه خانه

خوش آمدی به جايی که زمان ساکن است. هيچ کس اينجا را ترک نکرده

وترک نخواهد کرد. ماه قرص کامل است وبنظرهيچوقت تغييرنمی کند...

فقط برروی ما مهرنابسامانی ذهنی زده اند.ما هرشب رويای يکسان ميبينيم

وآن رويای آزادی درچند قدمی ماست . رويای اينکه هيچ دربی قفل نيست

وهيچ پنجره ای نرده ندارد. ونشانه ای ازآشفتگی ذهنی درمن نيست...

دوست من بخواب آنگاه خواهی ديد که روياهای من حقيقت دارد . آنها

هستند که مرا درقفس نگه داشته اند مگرآنان می توانند دليل آشفتگی مرا

ببينند ؟ ای ديوانه خانه بگذارکه بمانم. ای ديوانه خانه فقط مرا تنها بگذار.

مرا ازآنچه دربيرون ازاينجاست بترسان. من نمی توانم هوای آزاد تنفس

کنم . چيزی درگوشم زمزمه کن ومرا قانع کن که ديوانه ام .آنان گمان

می کنند که اختيارمغزما را دردست دارند. ولی رفتارهای وحشيانه...

افکاروحشيانه می پرورانند. اگردست و پای اورا ببندی . اوبهترخواهد

شد؟ مگرنمی بينی حال او روبه بهبودی است؟ بيش ازاين نمی توانند مارا

اينجا نگه دارند . گوش کن لعنتی . ما برده نيستيم.. ما برنده هستيم...

آنان به وضوح وروشنی می بينند ولی گمان می کنند اين مارا ازجهنمی

که درآنيم نجات خواهد داد. ازادامه زندگی می هراسيم و اکنون ساکنين

هميشگی ديوانه خانه بی قرارشده اند وبوی شورش به مشام می رسد .

کارهای مرگبارهست که بايد انجام دهم . آينه٫ گذشته های تلخ وسختی

را نشان می دهد و« کشتن » چه واژه دوست داشتنی وقشنگی بنظر

می رسد واين برای بدست آوردن آزادی مجدد و دوباره...

ةنها راه حل به نظر می رسد...

+ نوشته شده  سه شنبه 1384/09/29ساعت 17:47  توسط lid.  | 

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 13:49  توسط lid.  | 

گلی می گفت:مرا نچینید

مرا از کنار دوستانم دور نکنید

بگذارید آنقدر وفادار بمانم

تا تمام اعضای من لباس باد گردد.

*lida / loyal /

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:7  توسط lid.  | 


صلیب عشق

فریاد میزنم بخوان این متن را...

بگویید نخند د ,نگاه نکند, راه نرود, متحرک نباشد و مجسمه ای باشد در تسخیر من.

دست دور شیشه ی وجودش می اندازم و از خون قلبش سر می کشم تا تمام رگهایم با خونش

جریان یابند و در ذهنم هک شود.

باقی آنچه میماند معشوق بی جسد است.او در روان من است.روحش را هم خواهم بلعید.

من و اویی نیست باید قالبی باشیم برای دو نفر.

سرش را به سینه ی خود می کوبم تا قلبم با صدای ضربه آرام گیرد.

بگویید به من نگاه نکند که به ناگاه, چشمانش را برای خودم اختیار می کنم.

می گویند جنون عشق مرگ است.من به مرگی می اندیشم که او را هم با من به جهان ابدی فرا خواند.

بی من او نباید نفس بکشد...می خندم...چون او اصلاً قلبی برای زنده ماندن ندارد.

رهایم کنید تا به آن زیبای توفانم بیندیشم.

مظلومیتش را به صلیب می کشم و با خون سرخ بر سینه اش آرزویم را می نویسم.

قلم خونین من می نویسد :((( او محکوم به عشق است)))

( sheitan )( sheitan )

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:5  توسط lid.  | 

   وداع با سرنوشت...

فرشته سرنوشت را روی پیشانی انسان در لحظه ی تولد می نویسد. خدا امضا می کند و انسان آغاز می کند.

و می گویند انسان سرنوشت بعد از مرگش را خود انتخاب می کند...

ای آنان که قبول دارید جنون عشق مرگ است,

من مجنون خواهم شد.

به مرگ خواهم رسید و سرنوشت خود را انتخاب خواهم کرد...

ولی قبل از مرگ بنا به عشقم به سرنوشت بدرود خواهم گفت *

lida!!

sheitan!!

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:5  توسط lid.  | 

زیبایی تو ابدی ست...

هرگاه خواستم زیبایی را به تسخیر خود در آورم, روحم فریاد زد در اشتباهی ,اشتباه.

هرگاه خواستم زیبایی را بر بوم نقاشی بکشم, قلم از دستم رها شد و با رنگ خونین نوشت در اشتباهی, اشتباه.

هرگاه خواستم به زیبایی بخندم, لبانم بسته شد و اخم کرد که تو در اشتباهی, اشتباه.

هرگاه خواستم به آیینه بنگرم و خود را زیبا ببینم, آیینه شکست و گفت تو در اشتباهی, اشتباه.

امّا...امّا...امّا...

هرگاه می گویم تو زیبایی و زیبایی تو را ستایش می کنم

کسی نیست که آن را انکار کند

و تمام جهت ها مرا به زیبایی تو سوق می دهند...

/ شقایق شجاع lida /*

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:4  توسط lid.  | 

سرمایه ی آتش...

ای سراینده ی شعر تلخی یک روز تنهایی,

ای لوح شده بر سینه ی اقاقی, در شب

ای معتقد به پرواز کبوتران تا سر مرز جنون

و ای وارسته به پرگار عمر در دایره تقد یر

چه بی بهار و چه بی پاییز از بودنت رقصید یم

و چه نفرین کردی سنگینی یک قلب خسته را

و هیزم شکستی بر سینه و خشک خشک به آتش کشیدی و آنگاه تبسم را

به یاد آوردی و بر فرجام یک تبسم در قاب تهی خندیدی...

sheitan

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:4  توسط lid.  | 

زیبای بی همتای من...

به من گفتی چه قدر زشتی!!! اثری از زیبایی نداری...

یادته بهت چی گفتم؟

گفتم: اگه من زیبا باشم , هیچ وقت خودم رو نمی بینم و مجبورم برای دیدن خودم برم جلوی آیینه.

ولی من این نعمت رو دارم که به روی زیبای تو بدون آیینه نگاه کنم و لذت ببرم

پس زیبایی و زشتی من واسه خودم فرقی نداره, نازنین...

برگشتی گفتی:

پس من چیکار کنم که تو زشتی و باید نگات کنم؟!؟

منم گفتم:

تو خودت خوشگلی و این نعمت بزرگیه. چی کار داری که من زشتم یا زیبا...

/ dokhtare_zesht_l / *lida

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:2  توسط lid.  | 

زن قاضی در دادگاه عشق...

چه کسی تا کنون حکومت عشق را دیده؟ آن هم توسط زنی که قاضی دادگاه عشق است!!!

متهم کیست؟

قاضی چه حکمی صادر می کند؟

چه کسی حبس ابد است؟

وچه کسی پای چوب دارمی رود؟

مردی را که متهم به عشق است می آورند. زنجیر دور گردن و دستانش بسته اند.

قاضی دستور می دهد متهم را بنشانند.

از او می پرسد: تو کیستی؟ تویی که گناه کاری, برای چه زنده ای؟! گناهت چیست؟

... بگو تا مجازاتت را بنویسم.

مرد لب به سخن می گشاید...

تنها گناه من عشق توست. من تو را دوست دارم.

چرا برایم مجازات می نویسی؟

چرا عاشقان را به حبس ابد محکوم می کنی؟

آیا سزای عاشقان چوب دار است؟

قاضی می خندد...

مرد می گرید...

و می گوید: بزرگترین مجازات من دوری از توست نه حبس ابد.

غم تمام چهره ی مرا خواهد پوشاند اگر تو نباشی.

تو مرا به زندان ببر و زندان بان را شیر درنده ای بر گزین

تا هرگز فکر فرار از زندان و آمدن به سوی تو را نکنم. ولی...

ولی...

ولی بدان اشکهای چشمم تو را نفرین خواهد کرد

و تو را تا لحظه ی مرگ به روی عشق خجل زده خواهد ساخت

و این را بدان که هرگز تو را از یاد نخواهم برد

حتی اگر مرا به دار آویزی

نمی توانی نام خود را از سینه ی عاشق من پاک کنی.

این بار زن می گرید...

و می گوید: دستانش را باز کنید و راه را به او نشان دهید

چراکه این مرد سزاوار زندگی ست. گناه او مرگ نیست.

گناه او زنده ماندن و جنگیدن با غول عشق است.

راه را برای او باز بگذارید

که او بی اختیار وارد دریای طوفانی شده که موجها و ساحل آرامش او را فریفته است.

امروز حکم این مرد صادر شد...عشق و عاشقی...

حکمی که مجازاتش سوزناکتراز درد آتش جهنم است.

...لیAD

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:1  توسط lid.  | 

my tornado is resting...

حرفهایم در گلو خفته. بیما ریم نا علاج است.

قصه ی شب دیگر رنگی ندارد.

در هوس یک دانه انگورم که مرا تا مستی پیش راند.

قاصد ک شبها یم مرده

و روزها بی خبر از آفتابم من...

lida ( ghostlike )

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:0  توسط lid.  | 

زنی با جلباب عشق...

وصف این خاتون مرا به یاد آسمان ابری می اندازد. چهره های بی شماری رو به بالا, فرود قطره های باران را تماشا می کنند.

قطرات باران روی جلباب خاتون ما می ریزند و روی هم می غلتند.

خاتون غمگین است و همراه با آسمان می گرید.

جلباب مشکیش به سرخی وقت غروب در آمده.

قلبش خونین است...انگار خنجری به سفره ی قلب او اصابت کرده.

شب بوها در انتظار بوی قدمهای اویند

تمام اندامش را گلهای نیلوفر پوشانده است.

ولی چرا خاتون غمگین است؟؟؟

وقتی به گفتگوی اشکان چشم خاتون نشستم...

تعبیری جز عشق نیافتم.

زنی عاشق...زیر باران...با جلبابی از ...

*lida(ghostlike)

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 12:0  توسط lid.  | 

امانت...

پاییز پر از گل که به من دادی نشان

باز در جعبه ی نقاشی ام دارم هنوز

خواهم آورد آن جعبه را پیشت, ولی ...

قول خواهم خواست, آن پاییز مال من است.

*( لیدا )*

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:59  توسط lid.  | 

از طلوع سپیده تا طلوع مهتاب تو فرمان میدهی!!!

به من آموختی به پرهای قو نگاه کنم, آنگاه باور کنم که روی پرهایش در خواب نازم.

منم, همان شاگرد ت, ای زمان...

تو فا نوس از دست من در شب ظلمت و تاریکی گرفتی

و به گوشم خواندی که چشمانت نور راهت با د.

به دریای آبی رسید م, تا غرق دیدن در وسعت آبیش بودم ,

به ناگاه چشما نم را بستی,

به من آموختی که دریا برای تو نیست.

تو حتی مرا از هم صحبتی با ماهیان تجربه دیده منع کردی.

شب تاریک که همه غرق خواب بودند, غم را سراغ من فرستا دی

وبه من گفتی هم اکنون به ستاره های آسمان نگاه کن

و تا وقتی سپیده بر سر کار آید, چشمانت را بر هم نگذار...

چه با ید کرد از دست تو ای ا ستا د؟ای روزگار؟؟

_________________{lida}_________________________________

دیدگانم بسته, روحم خسته * آزرده ز این روزگار دل سنگم من

شیشه ی دل که حریمش با توست * بی تو قهر است با من

خانه ی خاموش نگاهت * سبز خواهد ماند باقی ای ساقی

lida(sheitan)

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:58  توسط lid.  | 

اسیر وحشت...

در حیاط را ببند. وارد خانه وآنگاه وارد اتاق دلت شو. در را قفل کن و کلیدش را به گوشه ای بینداز تا در تاریکی

محو شود. چشمانت را ببند به صدایی بیندیش که در اطراف توست. می دانی صدای چه هست؟

نترس.ترس بی فایده است. راه فراری وجود ندارد. نه نوریست و نه دری برای فرار...

پس بنشین و بر خودت حاکم باش.

من می دانم چه صدایی می آید. اکنون ترسی بر تو حاکم است. باید بپذیری که با محیطت سازگار باشی.

اگر به آرامش برسی روحت هم آرام می گیرد.

اکنون منتظر ارواح آرام باش. ارواح, سکوت و تاریکی را دوست دارند.

نام کسی را که دوستش داری تکرار کن.

ارواح اطرافت روح او را پیش تو می آورند. کافیست نترسی و شجاع باشی.

اکنون عشق, آن شیطان زیبا کنار توست.

دیگر وحشتی نیست.

اتاق مملوٍ از نور است.

تو دیگر نمی ترسی. چون دستانی به امنیت عشق تو را نوازش می دهد.

ناگهان همه ی درها باز می شوند و بهشتی آنسوی خانه انتظار تو را می کشد.

برو تو دیگر اسیر وحشت نیستی و ارواح با زمزمه تو را بدرقه می کنند...

sheitane...tanha

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:58  توسط lid.  | 

موسیقی زمان

1- تندیس یک نگاه آن هم از نوع عاشقانه

2- پرواز چشم در آسمان

3- حضور یک سکوت

4- سریال یک عشق نامرئی

5- تبسم انتظار

6- ودر نهایت آواز یک آشنایی

شیدای بی شیدا

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:58  توسط lid.  | 

page of book: interview with GOD))

that people live as if they will never die, ...

and

die as if they had never lived ... *

لیدا *___* lida

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:57  توسط lid.  | 

عاشق ولی بیکس...

طلسم ها شکست. دستی از پشت شیشه ی تقدیر به پا خواست و نیم رخی از عشق فروزان کرد.

تبسمی کم رنگ برای همیشه از او جاودان ماند.

ولی شکایت من هرگز تبسم از لبان او نربود.

و من می اندیشم چگونه فریب خوردم و در پشت التیام یک سکوت فریاد عشق سر دادم.

و این درد مرا به یکباره از بین می برد, اینکه چگونه فریب دستانی را خوردم که

رنگ تنهایی مرا تشدید کرد؟؟؟

مرا که تا به این لحظه فریب چهره ی عشق نخورده بودم

چگونه به عزای دردی نشاند که جز بی اثری یادگاری برایم باقی نگذاشت...

ashege bikas

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:56  توسط lid.  | 

زنی از جنس شیشه...

یادگاری به جا مانده از زمان, قابی از تقد یر...

دود باقی مانده از آتش سرنوشت.کسی می نویسد و کسی می خواند. ولی آغاز و پایانی معلوم نیست.همه مبهم و گنگ ند.

از دور دیواری مه آلود پیداست. انگار کسی از دور دست ها می آید. تو او را می بینی؟؟؟تو او را نمی بینی...

می گویند چشمانت خطا رفته و تو در ا شتباهی.من اشتباه نمی کنم.آن سیاهی یک زن است.

می گویند تو یک روح می بینی...

کسی می نویسد و کسی می خواند.من نه می نویسم و نه می خوانم.و فقط زنی را می بینم که آواز می خواند.

دستانش بلوریست همرنگ یخهای زمستان.زلفش همرنگ برگهای پاییز.قلبش همرنگ آتش تا بستان.و چشما نش همرنگ سرود بهار.

و این زن یعنی نداشتن, ندیدن, و نبودن...زن شیشه ای...زنی که می شکند و دیده نمی شود.

dokhtari ke az zamin royid

+ نوشته شده  دوشنبه 1384/09/28ساعت 11:56  توسط lid.  |